در زمانهای قدیم در شهر بغداد مرد تاجری زندگی می کرد که زنی باایمان و خداترس و پرهیزکار داشت ، اما خودش انسانی بی ایمان و طمعکار بود و تنها پول و ثروت برایش مهم بود و بس. او دوست داشت ثروتش روزبه روز زیادتر شود. به همین دلیل به فکر نیازمندان نبود و به هیچ کس کمک نمی کرد. زنش به او می گفت:« خداوند به تو لطف کرده و به کار و کسبت رونق داده است. تو این ثروت را به خواست خدا به دست آورده ای ، پس اینقدر خسیس نباش و به فقرا و نیازمندان هم کمک کن تا خدا از تو راضی باشد.» اما تاجر از این حرفها خوشش نمی آمد . او از اینکه می دید زنش برای شروع هرکاری بسم الله الرحمن الرحیم
می گوید، ناراحت بود و می گفت:« چرا هرکاری که می خواهی بکنی به نام خدا می گویی؟ مگر به خودت اطمینان نداری؟» زن جواب می داد:« آخر وقتی من به یاد خدا باشم ، او هم به یاد من خواهد بود و کمکم خواهد کرد.» اما این حرفها در دل تاجرطماع ، اثری نداشت.
آن شنیدستی که در عهد عمر بود چنگی مطربی با کر و فر
بلبل از آواز او بیخود شدی یک طرب ز آواز خوبش صد شدی
مجلس و مجمع دمش آراستی وز نوای او قیامت خاستی
همچو اسرافیل کوازش بفن مردگان را جان در آرد در بدن
یا رسیلی بود اسرافیل را کز سماعش پر برستی فیل را
سازد اسرافیل روزی ناله را جان دهد پوسیدهی صدساله را
انبیا را در درون هم نغمههاست طالبان را زان حیات بیبهاست
نشنود آن نغمهها را گوش حس کز ستمها گوش حس باشد نجس
نشنود نغمهی پری را آدمی کو بود ز اسرار پریان اعجمی
گر چه هم نغمهی پری زین عالمست نغمهی دل برتر از هر دو دمست
که پری و آدمی زندانیند هر دو در زندان این نادانیند
معشر الجن سورهی رحمان بخوان تستطیعوا تنفذوا را باز دان
نغمههای اندرون اولیا اولا گوید که ای اجزای لا
هین ز لای نفی سرها بر زنید این خیال و وهم یکسو افکنید
ای همه پوسیده در کون و فساد جان باقیتان نرویید و نزاد
گر بگویم شمهای زان نغمهها جانها سر بر زنند از دخمهها
گوش را نزدیک کن کان دور نیست لیک نقل آن به تو دستور نیست
هین که اسرافیل وقتند اولیا مرده را زیشان حیاتست و نما
جان هر یک مردهای از گور تن بر جهد ز آوازشان اندر کفن
گوید این آواز ز آواها جداست زنده کردن کار آواز خداست
ما بمردیم و بکلی کاستیم بانگ حق آمد همه بر خاستیم
بانگ حق اندر حجاب و بی حجاب آن دهد کو داد مریم را ز جیب
ای فناتان نیست کرده زیر پوست باز گردید از عدم ز آواز دوست
مطلق آن آواز خود از شه بود گرچه از حلقوم عبدالله بود
گفته او را من زبان و چشم تو من حواس و من رضا و خشم تو
رو که بی یسمع و بی یبصر توی سر توی چه جای صاحبسر توی
چون شدی من کان لله از وله من ترا باشم که کان الله له
گه توی گویم ترا گاهی منم هر چه گویم آفتاب روشنم
هر کجا تابم ز مشکات دمی حل شد آنجا مشکلات عالمی
ظلمتی را کفتابش بر نداشت از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت
آدمی را او بخویش اسما نمود دیگران را ز آدم اسما میگشود
خواه ز آدم گیر نورش خواه ازو خواه از خم گیر می خواه از کدو
کین کدو با خنب پیوستست سخت نی چو تو شاد آن کدوی نیکبخت
گفت طوبی من رآنی مصطفی والذی یبصر لمن وجهی رای
چون چراغی نور شمعی را کشید هر که دید آن را یقین آن شمع دید
همچنین تا صد چراغ ار نقل شد دیدن آخر لقای اصل شد
خواه از نور پسین بستان تو آن هیچ فرقی نیست خواه از شمع جان
خواه بین نور از چراغ آخرین خواه بین نورش ز شمع غابرین
توی یه روستا مردی زندگی می کرد به اسم صادق که مردم صداش می کردند عموصادق.عمو صادق گاو شیرده قشنگی داشت. گاوش خیلی شیر می داد. زن عمو صادق با شیرگاوشون پنیر و خامه و کشک و دوغ درست می کرد. یه مقدار از شیرش رو هم می فروختند و پولی درمی آوردند.
این وبلاگ کشکولی بزرگ است ، که همه آثار خود را در آن ریخته ام .
و به همین جهت بسیار شلوغ و پر هرج و مرج است.
به همین دلیل تعدادی وبلاگ تخصصی و موضوعی ایجاد کردم. که لینک شان را خواهم گذاشت.